مینا، یک نوجوان «این‌ها»یی است که مثل خیلی از شماها در ایران متولد شده و همین ‌جا رشد کرده است. قبلاً حتی یک بار هم افغانستان را ندیده بود و فقط با دیدن و شنیدن فیلم‌ها و اخبار و عکس‌های فضای مجازی می‌توانست به آنجا سفر کند.

اما مینا این بخت را پیدا می‌کند که بتواند سفری به افغانستان داشته باشد و خیلی از شهرها و روستاهای آن را ببیند. تابستان امسال، او برای اولین بار به‌همراه خانواده‌اش به بامیان رفت. جای ما خالی! ولی ما هم چندان بی‌نصیب نماندیم. سوغاتی مینا برای «این‌ها»یی‌ها چند عکس زیبا از سه اثر باستانی و تاریخی بامیان به‌همراه ماجرای کوتاهی از آن روز است.

 

بند امیر:

درست ساعت چهار صبح بیدار شدیم. هوا گرگ و میش بود. در حالی‌که طلوع آفتاب را در جادۀ خروجی بامیان تماشا می‌کردیم، به‌سمت بندر امیر می‌رفتیم. این اولین مکان دیدنی ما در بامیان بود. به ایست‌بازرسی که رسیدیم پدر صدای رادیو را کم کرد. مأمور، بلیت‌های ما را به‌سمت پدر دراز کرد و گفت: «فقط تا ساعت هشت صبح وقت دارید، بعد نوبت مجردها و آقایان می‌شود و خانواده‌ها حق ندارند در دریاچه باشند.» همین جمله کافی بود تا پدر پایش را بگذارد روی پدال گاز. ما لباس‌های گرم خود را سفت‌تر چسبیدیم. با اینکه روزی تابستانی بود ولی نزدیک بود از خنکی در بند امیر بامیان یخ بزنیم.

شهر غلغله:

درست است که شهر غلغله به غوغا و فریاد معروف است، اما تنها مکانی بود که باعث آسایش ما می‌شد. دیدار از شهر غلغله به دور از هر گونه محدودیت زمانی، گذشت. در میان دیوارهای گلی هزارساله آفتاب می‌تابید و تو برای لحظه‌ای فراموش می‌کردی چقدر آب بند امیر می‌توانست سرد باشد.

وقتی روی بقایای شهر غلغله ایستاده بودم، تمام بامیان زیر پاهایم بود. با دوربین گوشی که زوم می‌کردی ماشین‌های مأموران دولتی را می‌دیدی که سرتاسر شهر گشت می‌زدند. نگران بودم به‌خاطر محدودیت‌ها نتوانم همۀ آثار باستانی بامیان را ببینم. اتفاقی که سر دیدن شمامه برای ما افتاد.

 

تندیس‌های صلصال و شمامه (معروف به بت‌های بامیان):

در دیدار با صلصال به او قول دادم که از خانم (شمامه) و فرزندش هم دیدن کنم. صلصال حرفم را شنید. بی‌خبر از اینکه دیدن شمامه کلی سختی و محدودیت داشت. مُغارهای کوچکی که دور صلصال می‌بینید زمانی مکان راز و نیاز با بودای بزرگ بوده. اگرچه بعد از اینکه طالبان سال‌ها قبل صلصال را منفجر کردند، مُغارها از خاک پر شدند. انگار دیگر کسی حوصلۀ تمیزکاریشان را نداشت.

 

 

این نزدیک‌ترین فاصله‌ای بود که می‌توانستم از شمامه عکس بگیرم. نگهبانی که خود نزدیک شمامه بود به زنان اجازه نمی‌داد به محوطۀ اطراف شمامه بروند. پدر عکس‌های زیادی از تندیس کوچک‌تر (شمامه) گرفت. او حتی تا بالای سر این تندیس در دل کوه رفت. به او حسودی‌ام می‌شد.